14هفته...
سلاااااام خوشگل مامان !خوبی عزیزم؟
ببخشید با دوهفته تاخیر اومدم!
همش تقصیر باباست عکسای شما توی گوشیشه؛ یادش میره بریزه روی سیستم من
هی امروز و فردا کردم شاید عکسارو بریزه دیدم اون که حواس نداره!!
حالا برات مینویسم بعدا عکسهاشو اضافه میکنم.
خوب عشقِ مامان, جونم برات بگه که امروز هفته ی چهاردهم هم به سلامتی تموم میشه
آخرین باری که برات نوشتم گفتم که میخوایم بریم بابلسر خونه آقاجون.
اون روز بابا که از اداره اومد سریع وسایلا رو جمع کرد و ساعت 1ونیم راه افتادیم
جاده خوب بود خداروشکر ولی از ورسک تا قائمشهر ترافیک سنگین شد
بارون میومد برف میومد!تگرگ میزد!! اصلا یه وضعی!
منم خسته شده بودم صندلی ماشینو خوابوندم و دراز کشیدم.
الهی بمیرم فک کنم خیلی اذیت شدی اون روز
خلاصه ساعت 8یا 9 رسیدیم خونه آقاجون
عزیز(مادربزرگِ مادریِ بابا) خیلی ذوق زده بود و مدام یواشکی سراغت رو میگرفت
حالت رو میپرسید؛نمیدونی چقدر برای اومدنت خوشحاله!
اینکه روز اول و دوم همه یواشکی سراغت رو میگرفتن هم دلیل داشت که بی خیال!!
(هرچند خودم خیلی خوشم نیومد! )
راستی اولین عیدی زندگیت رو عزیز بهت داد!!
5هزار تومان داد به من و گفت این عیدی بچه است.
دستشون درد نکنه
روز دوم همراه همه ی اعضای 7نفره ی خانواده ی پدریت راهی بابل شدیم
ناهار خونه ی پدربزرگِ پدریِ بابا بودیم.
نمیدونی ننه آقا و گبا چقدر خوشحال بودن؛مشخص بود مهمترین دلیلش وجود شـــماست.
بعدازناهار برگشتیم بابلسر؛ البته 4نفری.بقیه برگشتن ورامین.
ازون روز به بعد بیشتر صحبت از شما میشد...یه روز که جمع بودیم تو اتاق خاله سمیه؛
خاله زهرا گفت: نمیدونی عزیز چقدر ذوق زده است
خاله سمیه گفت قیافه ی عزیز وقتی خبر بارداریت رو شنید دیدنی بود
مامانِ بابا گفت عزیز گفته هروقت سعیده رفت سونو و معلوم شد جنسیت بچه چیه اول به من بگه.
معلومه خیلی برنامه ها دارن برات.
شمال هوا سرد بود و همون روز اول سرماخوردم,تازه خوب شده بودم ولی دوباره..
روز13 بدر جایی نرفتیم
مامان جون و آقاجون اینا همراه با داییها و خاله ها و کلا خانواده رفته بودن پیک نیک
دائم به ما زنگ میزدن و خالی بودن جامونو گوشزد میکردن
بعدازظهر 13بدر رفتیم بیرون
رفتیم بستنی نعمت
من عاااشق یستنیهای نعمتم مخصوصـــا بستنی بهار نارنج و کره ای و کره آلبالوش
همیشه هم همینا رو سفارش میدم
این بار همه مهمون ما بودن بمناسبت شیرینی گواهینامه ی من
جمعه صبح با خاله سمیه و عمه و بابا راهی نمک آبرود شدیم
روز خــــــیلی خوبی بود.هوا ابری بود گاهی هم نم نم بارون میزد
نمک آبرودم که معرکه بود!
سوار تله کابین شدیم و رفتیم بالا
آش دااااغ خوردیم تو اون سرما خـــــــیلی چسبید
ناهار هم رفتیم عطاویج
تا اومدیم خونه شب شده بود.
شنبه یعنی 16فروردین هم منو شما و بابا و مامانش برگشتیم خونه.
یکشنبه رفتم پیش ماما؛ برات آزمایش و سونو غربالگری نوشت
صدای قلبت رو هم با گوشی شنید و گفت حالت خوبه
اون روز حالت تهوع شدید داشتم و حال نداشتم همونجا سرم زدم بعد اومدم خونه
دوشنبه هم ساعت 5 نوبت سونو داشتم
با مامانِ بابا رفتیم.یه شکلات خوردم که شما به تکون بیوفتی
با صلوات و ایت الکرسی رفتم تو اتاق سونو
همین که دستگاه رو گذاشت روی شکمم دیده شدی
یه دفعه دیدم تکون خوردی دهنت رو باز و بسته کردی!!!
سرت رو چرخوندی
ای قربووووووووونت برم من ماااااادر
دیوونم کردی با این عشوه هات
چندبار دهنتو باز و بسته کردی!
قشنگ قیافت معلوم بود
سونوی "ان تی ان بی" داشتیم. خداروشکر همه چیز خوب بود.
عکسش رو بعدا همین جا میذارم
حدودا 6سانت قدت بود
12هفته و 4روز سنت بود
بعداز سونو هم مستقیم رفتیم آزمایشگاه و آزمایش غربالگری دادیم.جوابش 31فروردین آماده میشه.
انشالله که خیره
دیگه
تو این هفته ها هم اتفاق خاصی نیوفتاد
ویارم کمتر شده ولی خوب نشده و الان خــــــــــــــــیلی به بوی خمیر دندون و صابون و...حساسم!
شکمم یه کوچولو بزرگ شده
یعنی شمال که بودیم حس کردم بزرگ شده
مانتو و شلوارهام برام تنگ شده. قیافم تغییر کرده.پوستمم تیره شده
راستی یادم رفت بگم از هفته ی پیش یه چیزایی حس میکنم که مطمئنم حرکات شماست
از نظر علمی میگن الان زوده ولی من مطمئنم که دارم بعضی وقتا حرکاتت رو حس میکنم
بار اول که مطمئن شدم؛ دستم روی شکمم بود یهو یه عطسه ی وحشتناک کردم
انگار ترسیدی و سریع تکون خوردی؛مثل ماهی لیز خوردی رفتی یه گوشه
من اینو قشنگ حس کردم؛زیر دستم تکون خوردی
از اون روز مطمئن شدم که حرکاتت رو حس میکنم.
مامانِ بابا میگه حتما پسر هستی که اینقدر زود شروع کردی به حرکت
خودم هم بارها و بارها خواب دیدم که دارم میگم: بچه مون پــــــسره
خاله جون هم خواب پسر دیده
حالا باید صبر کنیم ببینیم خوابِ زن که میگن چپِ؛ واقعا چپِ؟یا نه!
خوب دیگه فعلا چیزی یادم نمیاد که بگم
مواظب خودت باش جیگر من
دوسِت دارم
پ ن: اینم عکس از سونی NT NB




14هفته...
